رمضان در شعر
به نام يگانه هستى بخش

رمضانا تو بهترین ماهی
چون که ماه ضیافت اللّهی
خوش عمل هر که بود در رمضان
ترک منکر نمود در رمضان

عباس خوش عمل

***

رمضان آمد و آهسته صدا کرد مرا
مستعد سفر شهر خدا کرد مرا

از گلستان کرم طرفه نسيمى بوزيد
که سراپاى پر از عطر و صفا کرد مرا

نازم آن دوست که با لطف سليمانى خويش
پله از سلسله ديو دعا کرد مرا

فيض روح‌القدسم کرد رها از ظلمات
همرهى تا به لب آب بقا کرد مرا

من نبودم بجز از جاهل گم کرده رهى
لايق مکتب فخر النجبا کرد مرا

در شگفتم ز کرامات و خطاپوشى او
من خطا کردم و او مهر و وفا کرد مرا

دست از دامن اين پيک مبارک نکشم
که به مهمانى آن دوست ندا کرد مرا

زين دعاهاست که با اين همه بى‌برگى و ضعف
در گلستان ادب نغمه سرا کرد مرا

هر سر مويم اگر شکر کند تا به ابد
کم بود زين همه فيضى که عطا کرد مرا

***

بيا که ترک فلک خوان روزه غارت کرد
هلال عيد به دور قدح اشارت کرد

ثواب روزه و حج قبول آن کس برد
که خاک ميکده عشق را زيارت کرد

مقام اصلى ما گوشه خرابات است
خداش خير دهاد آن که اين عمارت کرد

بهاى باده چون لعل چيست جوهر عقل
بيا که سود کسى برد کاين تجارت کرد

نماز در خم آن ابروان محرابى
کسى کند که به خون جگر طهارت کرد

فغان که نرگس جماش شيخ شهر امروز
نظر به دردکشان از سر حقارت کرد

به روى يار نظر کن ز ديده منت دار
که کار ديده نظر از سر بصارت کرد

حديث عشق ز حافظ شنو نه از واعظ
اگر چه صنعت بسيار در عبارت کرد

***

رمضان ماه عترت و قرآن

رمضان شهر عشق و عرفان است * * * رمضان بحر فيض و احسان است
رمــضــــان، مــاه عــتــرت و قــرآن * * * گــــاه تــــجديد عهد و پيمان است
رمــضــان امــتــــداد جــــاده نــــور * * * در گذرگاه هــر مــــسلمــان است
رمــضــان چــلچــراغ نـــور افـشان * * * در شبــستان قلــب انـسان است
مـــاه تــحکــيــم آشنـــايــــى هـــا * * * مــاه تعــطيل قــهر و حرمان است
مـــاه شـــب زنــده دارى عـشــاق * * * مــاه بــيــدار بــاش وجــدان است
مـــاه اشــک و خـروش و ناله و آه * * * راه برگــشت هــر پــشيمان است
مــــاه آســـايــش قــلــوب بــشــر * * * مــاه پــالايــش تـــن و جــان است
مــــاه تــسليــم در بــــر خـــالـــق * * * مــاه تــمريــن کــار نــيـکــان است
رمضــان چــشمــه عـطــاى خـــدا * * * ماه عفو و گذشت و غفــران است
رمــضــان رهــنـــمــا و راه گــشــا * * * بهــر گــم گـشتگان حـيــران است
رمــضــان شــاخسارى از طــوبـى * * * غرفه اى از بــهشـت رضوان است
رمــضــان بــارگــــاه (بــســم ا...) * * * جلــوگاه (رحيـم) و (رحمان) است
مــاه تـــحصيــل دانــش و تــقــوى * * * گــاه تــطهـيــر و راه ايــمـان است
مــــاه اکـــرام عـــتــرت و قـــــرآن * * * مــــاه اطفــــاء نــــار نــيــران است
عيــــد مســعــود زاد روز حــســن * * * روز پــر فــيــض نــيــمــه آن است
شــب قــدرش ســلام بــر مــهدى * * * تــا بــه فـجرش که نور باران است
مـــغــرب آفــتــاب عــمــر عــلـــى * * * مشــرق مــــاهتــــاب قــرآن است
در چــنين مه که انس و جان يارب * * * بر سر سفــره تــو مــهــمـان است
نظـــرى ســوى دردمنــدان کــــن * * * اى کــه نــامـت شفا و درمان است
بــــارالــها بــــه درگــه کــــرمـــت * * * سائــل خــستــه دل فـراوان است
کشــــور مــــا بــهشت زهــرا شد * * * بس کــه پــر لاله خــاک ايران است
اى خــــــدا آرزوى ايــــــن امـــــت * * * جشــن پــيــروزى شــهيــدان است
واى بــر حـال آن کسى که حسان * * * خــصــم قــرآن و يـار شيطان است

***

مناجات شب قدر

بگذار تا بميرم در اين شب الهى
ورنه دوباره آرم رو روى روسياهى

چون رو کنم به توبه، سازم نوا و ندبه
چندان که باز گردم گيرم ره تباهى

چون رو کنم به احياء، دل زنده گردم اما
دل مرده مى‏شوم باز با غمزه گناهى

گرچه به ماه غفران بسته است دست شيطان
بدتر بود ز ابليس اين نفس گاه گاهى

اى کاش تا توانم بر عهد خود بمانم
شرمنده ‏ام ز مهدى وز درگهت الهى

تا در کفت اسيرم قرآن به سر بگيرم
چون بگذرم ز قرآن اُفتم به کوره راهى

من بندگى نکردم با خويش خدعه کردم
ترسم که عاقبت هم اُفتم به قعر چاهى

با اينکه بد سرشتم با توست سرنوشتم
دانم که در به رويم وا مى‏کنى به آهى

اى نازنين نگارا تغيير ده قضا را
گر تو نمى ‏پسندى تقدير کن نگاهى

دل را تو مى ‏کشانى بر عرش مى ‏کشانى
بال ملک کنى پهن از مهر روسياهى

دل را بخر چنان حُر تا آيم از ميان بُر
بى عجب و بى تکبّر از راه خيمه گاهى

امشب به عشق حيدر ما را ببخش يکسر
جان حسين و زينب بر ما بده پناهى

آخر به بيت زينب بيمار دارم امشب
از ما مگير او را جان حسن الهى

در اين شب جدايى در کوى آشنايى
هستم چنان گدايى در کوى پادشاهى

***

اى در غرور نفس به سر برده روزگار
برخيز ، کارکن ، که کنونست وقت کار

اى دوست ! ماه روزه رسيد و تو خفته‌اى
آخر زخواب غفلت ديرينه سر برآر

سالى دراز بوده‌اى اندر هواى نفس
ماهى ، خداى را شو و دست از هوا بدار

پنداشتى که چون بخورى ، روزه تو نيست
بسيار چيز هست جز آن شرط روزه‌دار

هر عضو را بدان که به تحقيق روزه‌اى است
تا روزه تو روزه بود نزد کردگار

اول نگاه دار نظر ، تا رخ چو گل
در چشم تو نيفکند از عشق خويش خار

ديگر ببند گوش زهر ناشنيدنى
کز گفت‌وگوى هرزه شود عقل تار و مار

ديگر زبان خويش که جاى ثناى اوست
از غيبت و دروغ فرو بند استوار

ديگر بسى مخسب که در تنگناى گور
چندانت خواب هست که آن هست در شمار

ديگر ز فکر آينه دل چنان بکن
کز غير ذکر حق نشيند برو غبار

اين است شرط روزه اگر مرد روزه‌اى
گرچه ز روى عقل يکى گفتم از هزار

شيخ فريد‌الدين عطار

***

«هديه روزه داران‏»

حکمت روزه داشتن بگذار
باز هم گفته و شنيده شود

صبرت آموزد و تسلط نفس
و ز تو شيطان تو رميده شود

هر که صبرش ستون ايمان بود
پشت‏شيطان از او خميده شود

عارفان سر کشيده گوش به زنگ
کز شب غره ماه ديده شود

آفتاب رياضتى که ازو
ميوه معرفت رسيده شود

عطش روزه مى بريم آرزو
کو به دندان جگر جويده شود

چه جلايى دهد به جوهر روح
کادمى صافى و چکيده شود

بذل افطارى سفره عدلى است
که در آفاق گستريده شود

فقر بر چيده‏دار از خوانى
که به پاى فقير چيده شود

شب قدرش هزار ماه خداست
گوش کن نکته پروريده شود

از يکى ميوه عمل که درو
کشته شد سى هزار چيده شود

گر تکانى خورى در آن يک شب
نخل عمر از گنه تکيده شود

چه گذارى به راه توبه کزو
پيچ و خمها ميان بريده شود

مفت مفروش کز بهاى شبى
عمرها باز پس خريده شود

روز مهلت گذشت و بر سر کوه
پرتوى مانده تا پريده شود

تا دمى مانده سر بر آر از خواب
ور نه صور خدا دميده شود

در جهنم ندامتى است کزو
دست و لب ها همه گزيده شود

مزه تشنگى و گرسنگى
گر به کام فرو چشيده شود

به خدا تا گرسنه ا‏ى ناليد
تسمه از گرده‏ها کشيده شود

شهريار

***

دعاى روز چهاردهم ماه رمضان

« اللهمَّ لاتُواخِذنى فيهِ بِالعَثَراتِ ، وَ اقِلنى فيهِ مِنَ الخَطايا و الهَفَواتِ ، وَلا تَجعلَنى فيهِ غَرَضَا لِبَلايا وَالافاتِ ، بِعزتِکَ يا عِزَّ المُسلِمين . »

يا اله الخلق يا رب الفلق
اى خداى انجم و شمس و شفق

از تو مى خواهم در اين ماه شريف
چشم پوشيدن ز جرم ما سبق

شأن ما عصيان و غفران کار تو
لا تؤاخذنا بذنب قد محق

گر بيايد اخذ و دقّت در ميان
چون کند خلقى که باشد از علق

وا گذار از لطف ، ما را اين زمان
از خطا و لغزش حال شبق

از گناهانى که در ايام عمر
روزها کرديم و در ليل غسق

اى خدا از من بلاها دور کن
مى نکن ما را نشان طعن و دق

نيست ما را طاقت رنج و بلا
حفظ کن ما را ز شر ما خلق

دور فرما آفت از ما بندگان
گر چه مى باشيم کلا مستحق

حق شان و عزت و جاهت قسم
اى که عزّ مسلمينى از سبق

***

ماه خدايى

رمضان ماه مناجات ودعا
رمضان پر بود از شور و صفا
ماه خالص شدن از کبر و ريا
رمضان ماه رسيدن به خدا
اى خدا از سر احسان و کرم
تو نگاهى به دل ما بنما
باز کن در را به روى اين دلا
اى که هستى در دو عالم پادشا
من گنه کار و تو يا رب غافرى
بر بدى ها و خطا ها ساترى
بار الها اى اميد جان و دل
اين دلم را کن به نورت متّصل

***

مناجات شب قدر

اى خدا اى فاتح هر مشکلم
وى همه آرامش جان و دلم

بشنو از دل راز يک بى آبرو
ده مجال گفتگويم ، گفتگو

در شب احيا به تو رو کرده ‏ام
خويش را با توبه همسو کرده ‏ام

گرچه عمرى با گنه بنشسته‏ ام
گرچه قلب صاحبم بشکسته ‏ام

صبر کن ، از کيفر من بر حذر
تا کنم در خويش تجديد نظر

بهر تو خود را مهيا مى ‏کنم
توبه را در خويش احيا مى‏ کنم

هر که بايد رفت چون فرزند نوح
توبه بايد ، توبه از نوع نصوح

چون که امشب با منيبين زيستم
راضى از عمر گذشته نيستم

بر تو عمرى بد گمانى داشتم
بهر شيطان آشنائى داشتم

چون بگيرم آينه در دست خويش
فاش بينم ، فاش ، روى پست خويش

گرچه دل بد کرده تکفيرش مکن
بنده ‏ات برگشته تحقيرش مکن

هرکه بر حال خراب خود رسيد
پيش از مردن حساب خود رسيد

هر که گيرد آينه در پيش رو
کرده‏ هاى خويش بيند مو به مو

خويش را بيند که خود با خود چه کرد
تا بداند سخت بايد توبه کرد

بايد از بگذشته ‏ها عبرت گرفت
دست را بر زانوى همت گرفت

حال بايد وادى تحليف رفت
يا على گفت و سوى تکليف رفت

سخت بايد نفس را بشکست و ماند
عهد و پيمان با شهيدان بست و ماند

هم چنان بار شهيدان مبين
مانده انبان يتيمان بر زمين

راه ما راه شهيدان خداست
کيست پرسد اى خدا مهدى کجاست

گرچه دل شرمنده است از روى تو
اى خدا با مهدى آمد سوى تو

نيستم اينک از الطافت خدا
سينه ‏اى دارم شبستان خدا

يا حليم امشب که من سرگشته‏ ام
يا على گويان سويت بر گشته ام

***

بنال اى دل ،دل عالم غمين است *** شب قتل امير المومنين است

پيمبر ميزند بر سينه گويا *** در اين غم نوحه خوان روح الامين است

اگر سربشکند جا دارد امشب *** ندانم سر چه سودا دارد امشب

غريب يثرب و مظلوم کوفه *** هواى کوى زهرا دارد امشب

قرارى اين دل شيدا ندارد *** که يار عاشقان يارا ندارد

نواکن گر حسينى هستى اى دل *** حسين بن على بابا ندارد

هماى قدس را شهپر شکسته *** حريم مسجد و منبر شکسته

مزن بر سينه ،بر سر اى مسلمان *** سر داماد پيغمبر شکسته

طبيبا درد مولا را دوا کن *** طبيبا زخم او اهسته واکن

مدارا کن به اين فرق شکسته *** که شمشيرش به پيشانى نشسته

مبادا ديگر از او خون بريزد *** از آن ترسم که هرگز بر نخيزد

طبيبا قلب حيدر را شکستى *** تکلم کن چرا ساکت نشستى؟

مگر در زخم بيمارش چه خواندى *** که لب بستى و از گفتار ماندى

به پيشانى او چشمت چه ديده *** که رنگت ناگهان از رخ پريده

طبيبا کودکان چشم انتظارند *** بجز باباى ما بابا ندارد

تکلم کن ز بيمارت سخن گوى *** ولى آهسته در گوش حسن گوى

***

میروم از این دنیا،با صورت خونینم

زهرا و رسول لله،بنشسته به بالینم

ای کوفه خداحافظ(2)من علی مظلومم(2)

ای شهر غم و محنت،من بار سفر بستم

چون فاطمه تنها،مظلوم و غریب هستم

ای کوفه خداحافظ(2)من علی مظلومم(2)

امشب به خدا دادم،من خون سر خود را

فردا به جنان بوسم محسن پسر خود را

ای کوفه خداحافظ (2)،من علی مظلومم(2)

ذکر سجده شد امشب،بر لب علی امشب

تازه شد به دل داغ،زینب علی امشب

ای کوفه خداحافظ(2)من علی مظلومم(2)

چهره زرد و لب خاموش،ناله گشته بی جوهر

ماندنی شده ماتم،رفتنی شده حیدر

ای کوفه خداحافظ(2)من علی مظلومم(2)

آهم از جگر آید،اشک از بصرم ریزد

کس ندیده در عالم،خون دل زسر ریزد

ای کوفه خداحافظ(2)من علی مظلومم(2)

***

هرگز نبود ماهى اين سان همه زيبايى

سر زد ز افق نورى در کوچه شيدايى
عطرى زده بر بستان آن ماه شکيبايى

گسترده به زيبايى خالق ز کرم ماهى
بر خوان کرم بينم حورى وش رعنايى

آمد به سراى دل سى‌ روز شکيبايى
هرگز نبود ماهى اين سان همه زيبايى

هر صبح سحر آيد آيات سماواتى
هر شام اذان گويد بر سفره مينايى

با اشک زنم جامى لبريز به تنهايى
با عشق تو برخيزم از بستر تنهايى

آن شب که قدرش بهتر زهزاران شب
اشکى است که مى‌ريزم بر صحن تماشايى

کان شب که به خلوتگه بر سجده فرو افتم
از يار طلب سازم آن جام مسيحايى

دربارگهت يا رب سرگشته و حيرانم
بخشش ز تو مى‌خواهم اى صاحب زيبايى

بخشش ز تو مى‌جويم از عشق تو مى‌گويم
نالان به سر کويم اى چاره تنهايى

يک بار دگر آمد اين ماه اهورايى
بر خوان کرم بنشين اين است شکوفايى

احمد سردشتى

***

و عليک السلام يا شهر اللّه الاکبر

رمضان گذشت از من چه کنم که بينوايم
دل من ز حبّ دنيا نگذشت اى خدايم

تبعات هر گناهم شده بود سدّ راهم
تو به من عطا نمودى که نباشد ادعايم

چو شدم گداى کويت شده‏ام خجل ز رويت
تو نشسته‏اى کنارم که روا کنى دعايم

متزلزل است بارم به کجا کشيده کارم
چه وداع اشکبارى ، شده آتشين بکايم

به کجا روم خدايا پس از اين سحر ، سحرها
شب جمعه‏اى بيايد که به سوى تو بيايم

بفداى ميزبانى که به وقت ميهمانى
به بر گدا نشست و بر خويش داد جايم

چه دعاى باصفايى ، چه رفيق باوفايى
چه خداى آشنايى که نمود آشنايم

چه دعاى افتتاحى چه دو چشم پر سلاحى
چه توسلى چه ذکرى چه بگويم اى خدايم

چه دمى چه نوحه خوانى چه شبى چه گريه ‏هايى
چه غمى چه روضه ‏هايى که تو کرده‏اى عطايم

به صفاى ليلة القدر به جمال نيمه بدر
تو خريدى آبرويم که گداى هل اتايم

تو از اين خمارخانه بنمودى ‏ام روانه
دل شب مدينه بردى که غلام مجتبايم

به شب نزول قرآن ، به شکاف فرق فرقان
به دلم نشست قرآن چو نمود على صدايم

به على و زينبينش به محبت حسينش
بنويس جان زهرا که شهيد کربلايم

بنويس جان مهدى که منم از آن مهدى
به خدا قسم خدايا که نشان دهم وفايم


***


در بيـت خـدا شـيـر خـدا را کشـتـنـد
دامـــاد نـبـى امـــام مـــا را کشـتـنـد

يارب چه گنه داشت که در وقت سحر
آيــيــنــه روشـن دعـــــــا را کـشـتـنـد

...

آبشار


شعر ضربت

بر قلب زينب ابر غم مى ‏بارد امشب
سوز دلش بوى مدينه دارد امشب

زينب ز ابر ديده مى ‏بارد ستاره
دارد به پيشانى بابايش نظاره

آرام بهرش سفره افطار چيند
در چشم او رخساره مادر بيند

اين عالمه غير معلم بى قرار است
آگه شده باباى او چشم انتظار است

آرامش او کرده زينب را پريشان
گويد پدر اينگونه قلبم را ملرزان

اى کاش من در کوچه سيلى خورده بودم
اينجا نبودم در مدينه مرده بودم

اى کوچه‏ هاى کوفه از غربت بميريد
بوسه ز پاى رهبرى مظلوم گيريد

اى خاک نخلستان ز رويش توشه بردار
خود را به زير پاى او آرام بگذار

مرغان عاشق راه مولا را بگيريد
او بى کس است امشب شما بهرش بميريد

امشب على مات جمالى لاله گون است
ذکر لبش « انا اليه راجعون » است

خانه نشين داغ زهراى نجيب است
دلخسته از نامردى شهرى غريب است

محراب را چون پشت در گلگون نمايد
بر شهر خونين او سر غربت بسايد

بهر على هنگامه پرواز گرديد
تا که ز پا افتاد دستش باز گرديد




آبشار

به نام خدا


يا على (ع)ادرکنى

آن شب اندر بيت مولا غير درد و غم نبود
هيچ کس مظلوم ‏تر از او در اين عالم نبود

اشک بود و آه بود و سوز بود و شور بود
بود بيمار و طبيب ، اما کمى مرهم نبود

وقت گفتار وصايا بود و هنگام وداع
حال فرزند بزرگش ظاهراً درهم نبود

عمر او رفت و به رغم آخر عمر نبى
آخرين حرف على را هيچ نامحرم نبود

غير عباس و حسين و زينبين و مجتبى
آشنا و محرمى در حلقه ماتم نبود

صحبت از دشت بلا بود و غريبى حسين
غير سقّاى حرم کس بر عطش ملزم نبود

کى توان گفتا که در اين ‏محفل پر شور و شين
دختر يکدانه پيغمبر اکرم نبود

در ميان سطرهاى آخر درس على
غير اکرام و سفارش بر بنى آدم نبود

گفت کن با قاتلم اينک مدارا يا بُنى
گرچه پيمان بست با ما عهد او محکم نبود

چون سوى ديدار زهرا بود نائل زين سبب
از على خوشحال ‏تر آن‏ شب در اين عالم نبود


آبشار

به نام خدا


شب شهادت

در خانه دگر جز گل اميد گلى نيست
جز سوخته دل هاى غم آلود دلى نيست

بابا چه کنم کرده طبيب تو جوابم
گويد که مداواى دگر بهر على نيست

زينب نکند صبر اگر ، واى به حالم
جز اشک حسينم مدد محتملى نيست

با اين که مداراى تو شد شامل قاتل
جز بغض تو در سينه آن خصم ولى نيست

آنان که به کف شير گرفتند برايت
در عهد و وفاشان به تو اهل عملى نيست

با طايفه کوفه بگوييد پس از اين
آسوده بخوابيد که جنگ جملى نيست

مى‏ بينم از اين پس به خدا غربت خود را
من بعد براى حسنت تنگ دلى نيست

ديگر نتوان ماند ز بعد تو به کوفه
هم دردى و دل سوزى شان جز حيلى نيست

در شيون کوفى اُفقى تار ببينم
تا هلهله لشگر کوفى خللى نيست





آبشار


به نام خدا


يا على (ع) ادرکنى

اى همه افلاکيان فرمان برت
اى دو صد خورشيد عبد قنبرت

اى تو لبيک دعاى مصطفى
يا اميرالمؤمنين يا مرتضى

عرش باشد عاشق سجاده ‏ات
منبر و محراب هم دلداده ‏ات

اى دل تو همسفر با فاطمه
اى اذان آخرت يا فاطمه

آمده تا فاطمه وقت سفر
دوره خانه نشينى شد به سر

آمده بر شام هجرانت سحر
دست « سيلى زن » نمى ‏بينى دگر

اى که از غم ها دلت آکنده بود
از رخ زهرا دلت شرمنده بود

دست نامردى غرورت را شکست
بى حيا سنگ صبورت را شکست

تو اسير فرقه ‏اى خائن شدى
بى نصيب از ديدن محسن شدى

حاليا کردى محاسن را خضاب
از عزا در آمدى يا بوتراب

مى ‏دهد زخم سرت بوى بهشت
مى‏روى ديدار بانوى بهشت

دست هاى بسته تو باز شد
ليک غم هاى حسن آغاز شد

بعد تو با غم عجين گردد حسن
دومين خانه نشين گردد حسن

گر تو سلمان و ابوذر داشتى
ميثم و مقداد و قنبر داشتى

ليک فرزندت ندارد يار و کس
در حريم خود ندارد هم نفس

رفتى و ويرانه ويران ‏تر شده
چشم مسکين و يتيمان تر شده

رفتى و کردى وصيت با حسن
جسم من در نيمه شب بنما کفن

با همه گفتى تو با صد شور و شين
جملگى باشيد غم خوار حسين




آبشار

به نام خدا


يا على

امشب در و ديوار کوفه داد مى زد
محراب و منبر از جگر فرياد مى زد

امشب على با فرق تا ابرو شکسته
مى کرد ياد همسر پهلو شکسته

امشب حکايت از يزيد و ملک رى بود
صحبت ز قرآن خواندن بالاى نى بود

امشب سخن از هر درى مى گفت مولا
از پاره پاره پيکرى مى گفت مولا

امشب اجل در کوفه فتح باب مى کرد
بر باب شهر علم دق الباب مى کرد




آبشار

به نام خدا


روضه بستر امام على (ع)

گوييد به اين طفلان من شير نمى ‏خواهم
اين گونه يتيمان را دلگير نمى‏ خواهم

اى اهل وفا گوييد با قوم جفا پيشه
بر دست يتيمانم زنجير نمى‏ خواهم

يک روز به ظرف شير يک روز به ضرب تير
خود شير خدا هستم شمشير نمى ‏خواهم

از زينبم استقبال با سنگ نمى ‏ارزد
از لشگرم استقبال با تير نمى ‏خواهم

ارکان نمازم را بى واهمه بشکافيد
هنگام نماز امّا تکفير نمى ‏خواهم

تکريم کنم امروز در کوفه يتيمان را
کوفى ! ز يتيمانم تحقير نمى‏ خواهم

دل تنگ رسول اللّه دل بسته زهرايم
در ديدن دلداران تأخير نمى‏ خواهم

مشتاق به دلدارم لبيک به لب دارم
يک لحظه لقاء اللّه را دير نمى ‏خواهم

با قاتلم اى دلبند از لطف مدارا کن
هنگام قصاصش هيچ تأثير نمى ‏خواهم




آبشار

به نام خدا

خون شفق ...

دروازه سحر ،
در انتظار آمدن کاروان صبح ،
آغوش مات ِخسته ى خود را گشوده بود ،
صبح از کران نيلى خاور نمى دميد .
گرد ملال ، رنگ شفق را زدوده بود .

***

در سينه ى برهنه ى آن پهندشت باز ،
آن جا که رشته هاى کلاف سپيد صبح ،
ريزد به روى پيکر خاوش صخره ها ،
آن جا که از شراره ى خورشيد نيم روز ،
وا مانده کام تشنه ى سوزان درّه ها ،
آن جا که آفتاب
از روى نخل هاى کهن مى کند غروب ،
آن جا که ماهتاب ، بر کشت زار باديه ها مى کند طلوع ؛
در بستر سکوت ،
شهرى غنوده بود

***

آن جا ميان مسجد آن شهر بى خروش ،
- چون روز هاى پيش -
در نيم رنگ روشنى سيمگون فجر
بانگى بلند شد .
بانگ اذان صبح .
محراب پاک مسجد کوفه به صد فسوس ،
آغوش برگشود ،
وان جاودانه مرد ،
- آن راز نا شناخته ى عالم وجود -
شد در نماز و راز .
فارغ ز خويش و غرق به نوشيدنى سجود -

***

تصوير يک شبه ،
از گوشه اى خزيد ،
دستى بلند شد .
برقى ميان پرده تار هوا جهيد ...

***

گُلرنگ شد ز خون شفق آسمان صبح .
بادى وزيد و ناله ى غم ريخت روى خاک .
آشفت موج و سينه دريا غريو کرد .
روحى بزرگ رفت بدان جايگاه پاک .

***

آن روز شام شد .
وقتى که روشنايى اندوه رنگ ماه ،
بر شهر شب گرفته ى افسرده ، رنگ زد ؛
وقتى که باز شب شد و اندوه بى کسى ،
بر سينه هاى مردم درمانده ، چنگ زد ؛

***

در کوچه هاى خلوت و خاموش آن ديار :
آن جا که جز نسيم نمى گيريدش سراغ ،
آن جا که در سياهى اندوه بار شب ،
جز نور ماه نيست در ان کلبه ها چراغ ،
- در زاغه هاى شهر -
هر گوشه هر کنار ،
يک کودک يتيم !
يک چشم اشک بار ،
يک مادر فقير ،
يک ظرف بى غذا ،
يک سفره ى فتاده تهى روى يک حصير ،
در انتظار ماند ...

شاعر : محمد على شرفى





آبشار

به نام خدا




اى خداى کعبه خون کيست اين؟

کى شده محراب مسجد اين چنين؟




آبشار

به نام خدا

شعر مرحوم آقاسی درباره امام علی (ع)

اون آقايى که شبا رد مى شد از کوچه ما کيسه به دوش کو ؟

رد پاى پر خراش بى خروش کو ؟

اون آقاى خرقه پوش کو ؟

کجاست اون آقا که پينه هاى دستاش مرحم دلاى ما بود ؟

نفس سبز نگاهش هميشه حلّال مشکلاى ما بود

ميشه يک بار ديگه سر بزنه به خونه ى ما ؟

بگيره نشونى از غربت بى نشونه ما ؟

موهاى آقا سفيده جوونا کيسه رو از آقا بگيرين

قامت آقا خميده جوونا کيسه رو از آقا بگيرين

جوونا آقا بشين زنده کنين رسم جوون مردى رو امشب

يتيما منتظرن زنده کنين شيوه ى شب گردى رو امشب

يتيما پشت دراى خونشون منتظر آقا نشستن

گوش به زنگ تق تق يه جفت صداى پا نشستن

موهاى آقا سفيده جوونا کيسه رو از آقا بگيريد

قامت آقا خميده جوونا کيسه رو از آقا بگيريد


***

در فضیلت ماه صیام و ولادت امام حسن مجتبی(ع)

ماه صیام، ماه خداوند ذوالعطی است
ماه وفور فیض و کرامات کبریاست

ماه صعود روح به اوج فضیلت است
ماه نزول مائده رحمت خداست

ماه قعود و ماه قیام و مه نماز
ماه سجود و ماه سلام و مه دعاست

ماه پناه خواستن از هول رستخیز
بر درگه کریم خطا پوش ذوالعطی است

ماه نجات و مغفرت و بخشش است و جود
ما شکستن صنم سرکش هواست

ماه گذشتن از هوس و رستن از خودی
ماه انابه از گنه و ، ماه التجاست

ماه صیام، ماه بزرگ ضیافت است
گسترده خوان بخشش رحمان به هر کجاست

این ماه، ماه جوشش فیض است و این سخن
نصّ کلام خالق غفار ذوالعلاست

هست از هزار ماه فزون قدر اوی و ، قدر
قدرش ز قدر اوست که پر قدر و پر بهاست

ماه نزول مصحف و روح و فرشتگان
ماه خدا و ، ماه علی ، ماه مجتبی است

در نیمه مبارک این ماه پر شکوه
در جلوه روی ماه حسن ، سبط مصطفی است

ماه حسن ولیّ خداوند ذوالمِنَن
ماه تجلیّ گهر بحر «انّما»ست

ماه شکفتن گل گلزار احمدی است
ماه رسیدن ثمر نخل «هل اتی»ست

میلاد سبط اکبر و ، نوباوه بتول
زینت فزای این مه پر رونق و صفاست

در بیت وحی عصمت کبری سرمدی
خندان چو گل به چهره خندان مرتضی است

چون طلعت حسن ، گل رخسار بوالحسن
گلنار ، لاله گون و ، دلفروز و جانفزاست

ای دل تولد حسن و ، ماه مغفرت
بخشد اگر خدا گنه عاصیان رواست

بر ما ببخش جرم و خطای گذشته را
توفیق ده بدان چه تو را موجب رضاست

مردانی از تو میطلبد حسن عاقبت
چون خوشه چین خرمن اولاد مصطفی است

محمد علی مردانی
(مردانی)


***

کاش در اين رمضان لايق ديدار شويم

سحرى با نظر لطف تو بيدار شويم

کاش منت گذارى به سرم مهدى جان

تا که همسفره تو لحظه افطار شويم